کوچولوی بیمارم
پسر نازم دوست نداشتم اولین دل نوشته هام برات از تلخی ها باشه اما ظاهرا چاره ای نیست اینم بخشی از روزهای با تو بودنه. . . دو سه روزی وضعیت مزاجیت ناجور شده بود دیشب بعد از افتتاح وبلاگت حالت بدتر شدو امروز ناچار شدیم صبح و عصر امپول ضد تهوع بهت بزنیم مجبوریم محلول orsرو به زور سرنگ بریزیم توی حلقت اخه تو خیلی بد دارو هستی البته دارو که سهله تو کلا بدغذایی عزیزم کوچولو تر که بودی گاهی بعضی خوراکی هارو به عنوان اشغال سر راهت میزاشتیم تا بخوری اخه فقط از خوردن اشغال لذت می بری خلاصه که امروز به قول بابایی به اندازه همه عمرت گریه کردی حال نداری خودت از یه طرف گریه کردن برای خوردن دارو هم از طرف دیگه خیلی د...


